تبليغاتX
شاپرک.....(برای تازه شدن دیر نیست...)

شاپرک.....(برای تازه شدن دیر نیست...)

...................

آرزوی پرواز

سلام

 

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

فکرشو کن پرینتر سیستمت خراب باشه ولی دائم اینو واست چاپ بزنه ..چه حالی میشی؟

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

"این یک نمونه چاپ برای تست عملکرد چاپگر در سیستم.............است."

اعصابت میریزه به هم....ای خدا این که خرابه پس چرا داره این متنو هی چاپ میزنه ؟؟؟

توی زندگیه شخصی ما آدما بارها اتفاق افتاده که یه چیزی رو از خدا میخواییم که گیرمون نمیاد..

دائم یه چیزی توی دلمون میگه:"!٫¤٬٫¤٪¤٪×٪×،×،*،)،*)،*ُ،٪פ٫٪٫٪٫¤۵۶" این حرف دلمونه که

دائم هم توی ذهنمون کپی وپیست میشه..اما ما اونقدر تنبلیم که نمیریم دنبالش و بفهمیم یعنی چی؟

یا اونقدر بیخیالیم و همش میخواییم تقدیر و گذر زمان همه چیز رو واسمون درست کنه ....یه جورایی

اونقدر خرافاتی هستیم که جسم و روح رو میسپاریم دست زمان و آدماش

ولی خدا از یه راههای دیگه بهمون میخواد بفهمونه که ای انسان من دارم بهت میگم ولی تو گوش

نمیکنی....

خدا میگه :عشقو بهت دادم...دیگه چی بهتر ازاین میخوای؟چرا نمیخوای بفهمی که زندگی همه چیزو

مستقیم در اختیارت نمیذاره خودت هم باید کمک کنی...

 

پرنده اونقدر عاشق آسمونه که هیچوقت پرواز رو فراموش نمیکنه...

 

 

+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 17:24  توسط شاپرک&قاصدک  | 

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های هنری و زیبا

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبا از مزارع گندم و برنج

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

عکس های زیبای فصل پاییز - pixfa.net

+ نوشته شده در  89/08/17ساعت 8:15  توسط شاپرک&قاصدک  | 

گاهی ....

گاهی وقتا آدما دلشون میشه قد یه گنجشک که

اون وقت دوس دارن بزنن زیر گریه !!!!

نمیدونم چه جوری و از چی بگم اما آدمای دور و

برمون رو هیچ وقت نمیشه شناخت

 

گاهی اونقد مهربونن که فکر میکنی فرشته از

آسمون اومده توی وجود این آدم خونه کرده و

 گاهی هم اونقد ...

بیخیال....مهم اینه که تو یه جوری باشی که اگه

برای بار اول یکی تو رو دید یه احساس عجیب

 بهش دست بده ...

اشتباه نکنید منظورم احساس دوس داشتن و

 این چیزا نیس

یه احساس خیلی فراتر از اینا ...کاش قدرت

بیانم خوب بود تا کاملا منظورمو میتونستم

برسونم...

خب در اصل خیلی آدم خوبی باشین...

خدا رو هم فراموش نکنید...

 

           یا علی...

+ نوشته شده در  89/08/06ساعت 8:51  توسط شاپرک&قاصدک  | 

شبدر...

 

به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ

 

را ... به نام آنكه كلمه را آفريد و كلمه چه بزرگ بود در

 

كلام او....

 

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟؟؟؟؟

 

 

(نظر بدین که

 

چرا؟؟؟)

 

 

 

 

عکس هایی فوق العاده زیبا و دیدنی از باغ لاله های گچسر کرج - www.tak2pix.com

+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 9:22  توسط شاپرک&قاصدک  | 

آیا میدانید؟؟؟؟

آیامی دانیدهایی در مورد ایرانیان!!!! آيا مي دانيد: اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان آيا مي دانيد:اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني آيا مي دانيد:اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز آيا مي دانيد:اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودن آيا مي دانيد:اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند آيا مي دانيد:اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند آيا مي دانيد:كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است آيا مي دانيد:كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد آيا مي دانيد:كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد آيا مي دانيد:اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد آيا مي دانيد:ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد ----------------------------------------------------------------------------------------------- روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند...جواب داد اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10 اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100 اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم=1000 ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت = = = = = = نتیجه : اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد هیچ نیست http://sun22.blogfa.com/
+ نوشته شده در  89/07/04ساعت 8:54  توسط شاپرک&قاصدک  | 

به نام آنکه لبخندرابرلبان نقاشی کرد

       به نام آنکه لبخندرابرلبان نقاشی کرد  

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فوایدلبخندزدن:

1-لبخند حالتان راتغییرمیدهد.دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی

وناراحتی کردید.لبخندبزنید.لبخندبه بدن حقه میزند.

2-لبخندزدن استرس رااز بین می برد.وقتی استرس

دارید،لبخندبزنید.بااینکاراسترس تان کمتر میشودومیتوانیدبرای بهبوداوضاع

واردعمل شوید.

3-لبخندزدن سیستم ایمنی بدن راتقویت میکند.به این دلیل عملکردایمنی

بدن تقویت میشود وشمااحساس آرامش بیشتری میکنید.بالبخندزدن

ازابتلاء  به آنفلوانزاوسرماخوردگی جلوگیری کنید.

4-لبخندزدن باعث می شودموفق به نظرمیرسید.به نظرمیرسدافرادیکه

لبخندمیزننداعتمادبه نفس بالاتری دارندودرکارشان بیشترپیشرفت میکنند.

5-لبخندزدن مثبت اندیشتان میکند .لبخندبزنید.حالا سعی کنیدبدون ازبین

رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکرکنید .خیلی سخت است.وقتی

لبخند می زنیم بدن مابه بقیه مغزپیغام میفرستدکه ((زندگی ،خوب پیش

می رود)).پس با لبخندزدن ازاسترس ،افسردگی و نگرانی دوربمانید.

                     پس.....همیشه لبخندبزنید.



 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  89/06/09ساعت 10:37  توسط شاپرک&قاصدک  | 

و...خدایی که در این نزدیکیست....

هر چی مونده تو دلت به من بگو

      خیلی ها از حال ما دورن رفیق

         این همه گل ها و بارون واسه چی

            مگه اقیانوس رو می شورن رفیق

----------------------------


+ نوشته شده در  89/06/02ساعت 10:25  توسط شاپرک&قاصدک  | 

به نام جان بخش دلهای مرده

... "ما همگی به سوی خدا باز میگردیم" !!!"بنده ی من ،مرا پیروی کن،تا هم چون خویش ات            سازم"،،"من خواستم جانشینی در زمین خلق کنم"،،"آدم که ساخته وپرداخته شد ،من روح           خویش را در او دمیدم"،،"انسان را خدا ،بر گونه ی خویش آفرید"...

   این سخنان همه گواهی میدهند که ،در انسان،خدا نهفته است!!گل،آنرا فرو پوشیده است.انسان یک موجود طبیعی است که روح الهی را درخویش پنهان دارد.این تنها موجود ثنوی هستی است؛خدا آگاهی و اراده و آفرینندگی مطلق است.طبیعت نظامی فاقد اراده و احساس و ابداع ،و آدمی تنها موجودی نیمه خاک-نیمه خدا و شگفتا !!!جمع دو نقیض،جمع دو مطلق،جمع دو بی نهایت!!با چه تعبیری بلیغ تر از آنچه قرآن گفته است:"انسان،روح خداوند و لجن رسوبی زمین"؛یک"عالم صغیر"!یعنی طبیعتی که در آن خدا هست.

... و اکنون –باور کنید ،تناقض ها شما را از فهمیدن و دیدن شباهت ها باز ندارد – و اکنون همین روح است که درانسان جدید عصیان کرده است.

خواهید گفت آن عصیان کجا و این کجا؟؟این را میدانم ،دیدن اختلاف این عصیان ها که تنها پلکهای گشوده میخواهد.در زیر این کثرت صورت،وحدت جوهر را میخواهم نشان دهم.طغیان "علی" و طغیان کامو!!

دو زندانی مجردی که از تاریکی و تنگنا به ستوه آمده اند؛آهنگ فرار دارند،یکی به "آنجا" و دیگری به "هر کجا که اینجا نیست".ایمان یا انکار مائده ی آسمانی،مسائله یی ثانوی است.این دو بر سرجویی که لجن از آن میگذرد،دست از خوردن باز داشته اند.این دو پرنده با زاغ شادی که از بوی لجن مست شده است و منقارش را تا گردن در آن فرو برده است؛ و عشق و کینه اش را از لجن برمی خیزد؛و این را مخلب میکشد و آن را منقار ،تا حرص اش را اشباع کند،بیگانه اند؛باهم خویشاوند هم دردند.

 

 

"خدایا...!!وسوسه ی تو مرا بر روی این زمین آرام نمی گذارد!!"

من آن "نی خشک ام "بر لبهای ناپیدایی که قصه ی فراق را مدام در من می دمد؛ و خاطره ای از "روزگار وصل"خویش،از عمق دور و مجهول درون خاموش ام،آشنا و شورانگیز سر برمی دارد؛و جان سرد و غمگین ام را ،گرم و شاد ،در آغوش می فشرد.

چه شورانگیز است،کاشف اقلیم خویشتن بودن.به جزیره ی "اوپا"ی خود،که در قلب ناپیدای اقیانوسی دور از همه ی ساحل ها ،چشم به راه بازگشت زندانی خشکی ها است،رسیدن! چه آشنا است این سرزمین؛این آفتاب و این کوه و این دریا!نسیمی که از سینه ی این دریا پیش می آید و در من می وزد،خاطرات از یاد رفته یی را در قبرستان غمگین ضمیرم جان میدهد!این سرزمین با من داستانی دیرینه دارد؛دل مرا با این خاک ،سرگذشتی مرموز است.همه ی ذرات این صحرا،همه ی این رنگهای این عالم،با جان من حرف می زنند!چه آشنا!چه صمیمانه!در اینجا بوی یاری میرسد.

مهراوه ی من!!

من پرشکوه ترین سرودهای عالم را،در ستایش تو-ای نور آفتاب-خواهم سرود.من پرشورترین ترانه های عاشقی راکه،برخوردارترین معشوقان جهان از آن نصیبی نبرده اند،برایت خواهم ساخت.

ای غزل غزل های دل من!

کلماتی را در کار زیبایی های تو برخواهم گزید،که سلیمان را نیز-که زبان پرندگان میداند و ازکبوتران عاشق،شعرخدا را آموخته است-در پیشگاه چشمان آزرده ی معشوق خویش،چنان از شرم پریشان کند،که هرگز سر از گریبان بر نتواند داشت.

 و من- در آستان محراب تو-ای قدسی محراب معبد مهر-چنان ات،به درد واشک،دعا خواهم گفت،که خدایان همه ی عصرها،از پرستندگان پارسای خویش،از همه ی زاهدان شب زنده دارخویش و همه ی عارفان مشتاق و عاشقان گداخته ی خویش ،که در همه ی امت ها دعایشان گفته اند و به گرم تریم اورادشان عبادت کرده اند،سرد گردند.

ای خوبی خوب!آیینه ی مهر!

من از اقصای زمین می آیم،از اقلیم های افسانه ،دریاهای ناشناس،سرزمین ها غریب.من از اقصای تاریخ می آیم؛من همه ی قرن ها رابوده ام.من همه ی پیامبران،با همه ی شاعران ،حکیمان،پیکرتراشان،پارسیان،راهبان دیرها،گوشه نشینان معبدها،قهرمانان،شهیدان،از هر عتیقه یی همراه آورده ام؛از هرکسی هدیه یی گرفته ام؛و هر پیامبری آیه یی به ارمغان داده اند.و اینک با دامنی پر از خوب ترین گوهرهای زمانه،دستی پر از زیباترین زیورهای زمین آمده ام،تا همه را،هرچه را اندوخته ام،به معبدپاک تو،ای الهه ی مهر،مهراوه ی قدسی من،وقف کنم.

مهراوه ی خوب من،نورخورشیدم  !

من به سختی و دشواری بسیار،پیش از آنکه تو باشی،سالها پیش از آنکه صدای گام های تو در خلوت ساکت عزلت من پیچد؛آن سالها که "چونان تنها سفر میکردم"،از قله ی کوه پارناس در یونان افسانه یی بالا رفتم.من در "بودن"خویش ،کمین تورا داشتم؛که در انتظار تو زندگی میکردم؛و چشمان چشم به راه تورا،در پای آن کوه می دیدم،و ترا در پس پرده ی غیب ،همواره می یافتم.با تو،پیش از تو آشنایی داشتم.به صعودم ادامه دادم ،خسته و پای پر آبله و دشوار،اما برای تو باید میرفتم.چه میدانم مهراوه ی من،افسانه ی من!چه می دانم؟؟شاید به جستجوی تو میرفتم."که میداندکه پرشدن یعنی چه؟ تو پرم کردی؛تو لبریزم کردی؛تو آبادم کردی؛توآزادم کردی...و من لبریز شدم...

 

 

+ نوشته شده در  89/05/13ساعت 10:58  توسط شاپرک&قاصدک  | 

بی کلام

 

Click to view full size image

 

 

+ نوشته شده در  89/05/12ساعت 10:35  توسط شاپرک&قاصدک  | 

ملاقات خدا با اميليfunpatogh
ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:

« اميلي عزيز،
عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»

اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط ? دلار و ?? سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ »

اميلي جواب داد:آ« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. »

مرد گفت:آ« بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ« آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد:

اميلي عزيز،
از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم
با عشق، خدا . . .
 
 
 
 
+ نوشته شده در  89/04/12ساعت 10:25  توسط شاپرک&قاصدک  | 

یه عصر تابستونی

سلام

 نمیدونم باید از چی بگم... اما میخوام یه چیزایی بگم که شاید

شما ها هم احساسش کرده باشین گاهی اوقات....راستی؟؟؟؟تاد

حالا این احساس بهتون دست داده که احساس کنید برای همه چیز

دلتنگین؟؟؟؟ توی یه ساعت معین توی یه دقیقه از ساعت و خلاصه در

یه ثانیه از زمان احساس عجیب "دلتنگی" به آدم دست میده که دوس

داره مثه بچه ها ،های های بزنه زیر گریه تا تموم اون لحظه ها برگرده

اما .... دلتنگی واسه همه چیز و همه کس ....



 

 

 

حتی اونایی که توی

عمرت یه بار بیشتر ندیدیشون و یا آهسته از کنارت رد شدن و ... گاهی

اوقات یادگاری میتونه مرهمی باشه واسه ای درد آدما و اما گاهی وقتا

این دلتنگی اونقدر زیاده که هیچ چیزی نمیتونه مرهم باشه .... و خدا

جایگزین تمام نداشتن های من و توست.... شاد ،ایرانی و عاشق

باشین یا علی...

+ نوشته شده در  89/04/06ساعت 18:14  توسط شاپرک&قاصدک  | 

حال فکر کرده‌اید چرا عده‌ای در انجام کاری موفق می‌شوند و عده‌ی دیگری در انجام همان کار شکست می‌خورند؟ به راستی رمز این موفقیت چیست که عده‌ای به آن می‌رسند و عده‌ای تا آخر عمر انتظار آن را می‌کشند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید ببینیم افراد موفق و ناموفق چه تفاوت هایی با هم دارند.

در زیر هفت تفاوت مهمی که افراد ناموفق با افراد موفق دارند را با هم بررسی می‌کنیم:

۱- آنها معنی صحیح موفقیت را نمی‌دانند: «نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود.» شما در مورد موفقیت چه فکر می‌کنید؟ به نظر شما موفقیت ذاتی است یا اکتسابی؟ جوابی که هر کس به این سوال می‌دهد تا حد زیادی بیانگر شخصیت و به نوعی عامل اصلی بودن او در موقعیتی که در حال حاظر دارد است خواه موققیت و رضایت از زندگی باشد خواه شکست و نارضایتی.

در مورد موفقیت سه باور عمومی وجود دارد:

موفقیت شانسی است: عده‌ای معتقد‌اند موفقیت شانسی است. اگر شما فکر کنید موفقیت شانسی است چقدر برای کسب آن تلاش می‌کنید؟ مسلم است هرگز!

اگر رفتار خود و دیگران را زیر نظر بگیرید خواهید دید که ما برچسب «شانس» را فقط به اجناس دلخواه خودمان می‌چسبانیم. به عنوان مثال دقت کنید مردم اکثرآ موفقیت های دیگران و شکست های خود را تقصیر شانس می‌اندازند.

مثلآ وقتی فاطمه خانم می‌فهمه پسر اکبر آقا کار و بارش حسابی گرففته و ماشین مدل بالا سوار می‌شود و… می‌گوید «خدا شانس بده!» ، «ما که از این شانس ها نداریم!» ولی اینکه این بیچاره چقدر برای کسب موفقیت تلاش کرده اصلآ در نظر گرفته نمیشه و «شانس» می‌شود تنها عامل کسب تمام این موفقیت ها.

اما اگر دختر همان فاطمه خانم دانشگاه قبول شود عامل شانس به کلی کنار گذاشته شده و علت کسب این موفقیت تلاش شبانه روزی ، هوش و ذکاوت ، استعداد و نبوغ دختر گلشان است.

پس باور کنید که شانس خوب فقط یک فرصت برای رسیدن به موفقیت و شانس بد فقط یک اتفاق است.
عامل اصلی هر آنچه برای ما اتفاق می‌افتد فقط خود ما و آنچه انجام می‌دهیم است.

موفقیت ذاتی است: عده‌ای معتقد‌اند موفقیت ذاتی است و افراد موفق موفق زاده می‌شوند. این باور اگر خود را یک انسان فوق العاده موفق بدانید زیاد بد نیست و تا حدودی باعث پیشرفت شما می‌شود ولی اگر خود را یک انسان شکست خورده بدانید چه طور؟ بهتر است برای کسب موفقیت تلاش کنید یا برای دوباره متولد شدن؟

موفقیت اکتسابی است: این بهترین اعتقادی است که می‌توان نسبت به موفقیت داشت. اگر شما ایمان داشته باشید که می‌توانید موفقیت را به دست آورید بعد از کسب موفقیت اول دومی را هم به سرعت به دست می‌آورید و سومی… و همین طور موفقیت های بعدی را. یعنی موفقیتی نا‌محدود کسب خواهید کرد! همچنین اگر در این میان شکست بخورید با انرژی و پشتکار دوباره خودتان را بالا می‌کشید.

«شانس تو را موفق ‌نمی‌کند این تویی که شانس را به موفقیت تبدیل کنی.»
(Kevin Geary)

۲- آنها معنی صحیح شانس را نمی‌دانند:همان قدر که درست ندانستن معنای صحیح موفقیت باعث ایجاد مشکلاتی در زندگی می‌شود ندانستن معنای صحیح شانس هم از موفقیت جلوگیری می‌کند. عده‌ای فکر می‌کنند شانس حتمآ موفقیت به همراه دارد این افراد همیشه منتظر اتفاقی خارق العاده هستند در حالی که شانس های زیادی را بدون اینکه بدانند از بین می‌برند.

عده‌ای شانس را فقط یک احتمال برای موفقیت می‌دانند این افراد اگر معتقد باشند موفقیت اکتسابی است شاید تلاشی برای تبدیل شانسشان به موفقیت بکنند در غیر این صورت هیچ !

عده‌ای شانس را یک سرعت دهنده به عمل رسیدن به موفقیت می‌دانند ولی همواره بدون شانس هم کار خود را جلو می‌برند این افراد همیشه موفق تر از دیگران هستند و جالب این جاست که همیشه افراد موفق پشت سر هم شانس می‌آورند! آیا فکر نمی‌کنید این فقط شانس نیست؟ چرا افراد نا‌موفق هر روز بیشتر از پیش به دردسر می‌افتند؟

۳- آنها معنی صحیح تلاش را نمی‌دانند: یک کارخانه را در نظر بگیرید ، خیلی ها می‌گویند کارگر ها خیلی بیشتر از مدیران کار می‌کنند. این تمامآ به طرز تفکر فرد نسبت به «تلاش» بستگی دارد. دو مورد زیر را در نظر بگیرید:

- تلاش فیزیکی
- تلاش فکری

مدیر کارخانه پشت میز میشینه ، کت و شلوار می‌پوشه و از هوای مطبوع دفترش لذت می‌بره اما این ابدآ دلیل بر اینکه کمتر از آن کارگر کار می‌کند نیست بلکه فقط نوع کار این دو با یکدیگر فرق می‌کند. قبول نکردن این امر مثل اینه که بگویید کسی که از کارش لذت نمی‌برد باید حقوق بیشتری از کسی که از کارش لذت می‌برد بگیرد ، آیا منطقی است؟

کسی که مدیر یک کارخانه است خیلی بیشتر از کارگر کارخانه می‌ارزد (از نظر مالی) ، چرا؟ چون کارگر فراوان است اما کسی که بتواند میلیارد ها تومان سرمایه را مدیریت کند و به سوددهی برساند نه!

نا گفته پیداست که اگر همان مدیر پشت میز نشین کارش را انجام نمی‌داد آن کارگر هم شغلی نداشت ،شما می‌خواهید کدام طرف ماجرا باشید؟ تمام مردم دنیا آرزو داشته‌اند موفق و ثروتمند باشند اما چند نفر به آرزویشان رسیده‌اند؟

به نظر شما مدیر آن کارخانه درباره‌ی شانس و موفقیت چه فکر می‌کند؟ کارگر کارخانه چطور؟

یکی از فرق هاشون هم اینه که افراد موفق کپی پیست نمی‌کنند ، جدی می‌گم!

+ نوشته شده در  88/12/24ساعت 8:56  توسط شاپرک&قاصدک  | 

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد.


مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.


 


 داستان درباره يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود


 او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد


 ولي از آنجا که افتخار اين کار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.


او سفرش را زماني آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاريکي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنکه چادر بزند


و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد


تا اين که هوا کاملاٌ تاريک شد.


 به جز تاريکي هيچ چيز ديده نميشد


سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند


 حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند


.پ کوهنورد همانطور که داشت بالا ميرفت،


 در حالي که چيزي به فتح قله نمانده بود،


 ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..


 سقوط همچنان ادامه داشت


 و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد.


 داشت فکر ميکرد چقدر به مرگ نزديک شده است


 که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.


 حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود.


 در آن لحظات سنگين سکوت، چاره اي نداشت جز اينکه فرياد بزند:


“خدايا کمکم کن”.


ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟


 نجاتم بده.


- واقعاٌ فکر ميکني ميتوانم نجاتت دهم.


- البته تو تنها کسي هستي که ميتواني مرا نجات دهي.


- پس آن طناب دور کمرت را ببر


براي يک لحظه سکوت عميقي همه جا را فرا گرفت


و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.


روز بعد،


گروه نجات آمدند


و جسد منجمد شده يک کوهنورد را پيدا کردند


که طنابي به دور کمرش حلقه شده بود


در حاليکه تنها يک متر با زمين فاصله داشت!!


و شما؟


شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟


آيا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشيد؟


هيچگاه به پيامهايي که از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شک نکنيد.


هيچگاه نگوييد که خداوند فراموشتان کرده يا رهايتان کرده است.


هيچگاه تصور نکنيد که او از شما مراقبت نميکند


 و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست . 


+ نوشته شده در  88/11/20ساعت 10:13  توسط شاپرک&قاصدک  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

           همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

   شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

           شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم

         گل یاد تو درخشید

 عطر صد خاطره پیچید

                  یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

                    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

                من همه محو تماشای نگاهت

 

+ نوشته شده در  88/09/09ساعت 1:24  توسط شاپرک&قاصدک  | 

سلام

یک پسرکوچک از مادرش پرسید:مادرخوبم چرا همیشه گریه میکنی؟

مادرش اورادرآغوش پگرفت و گفت:توهیچگاه نخواهی فهمید...

بپعدهاپسرکوچک از پدرش پرسید:چرا مادربی دلیل گریه میکند؟

پدرش پاسخ داد:تمام زنها برای هیچ چیزگریه میکنند...

پسربزرگ شدوبلاخره مردی شدولی هنوزنمیدانست چرازنهابی دلیل گریه میکنند.

او سوالش رابرای خدا مطرح کردومطمئن بود که خدا جواب را میداند.

از خدا پرسید:چرا زنها به آسانی گریه میکنند؟

خداگفت:زمانی که زن را خلق کردم میخواستم که اوموجودبه خصوصی باشدبنابرین شانه هایش را

آنقدرقوی آفریدم تا بتر همه ی دنیا را به دوش بکشدو همچنین شانه هایش آنقدرنرم باشدکه بقیه

 آرامش بدهد...به اوتوانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده انداو تسلیم

نشودوهمچنان پیش برود..

 به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادام حتی زمانی که پیر یا مریض شده باشد..

به او عشقی دادم که در هرشرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشدو از تقصیرات او بگذردو همیشه تلاش کندتا جایی

 در قلب شوهرش داشته باشد

به او این شعور را دادم تا درک کند یک شوهر خو ب هرگز به همسرش خیانت نمیکنداما گاهی اوقات

 توانایی همسرش را آزمایش میکند...

من به این زن توانایی رادادم که تمام مشکلاتش را حل کرده و با وفاداری کنارهمسرش بماند..

و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر

زمانی که به انها نیاز داشته باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلسله ی موی دوست حلقه دام بلاست+هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

 

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 6:7  توسط شاپرک&قاصدک  | 

سلام

گاهی اوقات حرفایی هست که نباید گفت .....

امروزم از همون روزای منه که نباید حرفای نگفته

هاموبگم

ولی......................

بازم به این کلبه ی........ ما سر بزنین نمیدونین چقد

خوشال میشم....

 

چشمان همه آینه بیتابیست"شب آمده وشهر پرازبی خوابیست"

       ابری است تماشای جهان در نظرم"جایی بروم که آسمانش آبیست"

 

خدا حافظتون باشه

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت 19:15  توسط شاپرک&قاصدک  | 

سلام

خبر...خبر....خبر

                  شاپرک از راه رسید............

چیه؟؟؟؟؟؟خوشحال نشیدین؟؟؟؟

شدین؟؟؟؟؟؟؟

                       اگه خوشحال شدین ۳ تا نظربدین..(باتوام...آره با

خودتم ...نظرمیدیاااااااااااا..میدی؟مرسییییییی)

فیلسوف پروكلوس

تاریخچه عدد صفر

تاریخچه عدد صفر

یکی از معمول ترین سئوالهائی که مطرح می شود این است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به این سئوال بدنبال این نیستیم که بگوئیم شخص خاصی صفر را ابداع و دیگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند.

اولین نکته شایان ذکر در مورد عدد صفر این است که این عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسیار مهم تلقی می شود یکی از کاربردهای عدد صفر این است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراین در عددی مانند ۲۱۰۶ عدد صفر استفاده شده تا جایگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع این عدد با عدد ۲۱۶ کاملاً متفاوت است. دومین کاربرد صفر این است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنیم.

هیچکدام از این کاربردها تاریخچه پیدایش واضحی ندارند. در دوره اولیه تاریخ کاربرد اعداد بیشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، … بکار می برند و در اینگونه مسائل هیچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر یا اعداد منفی باشد.

بابلیها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هیچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار نمی بردند. می توان گفت از اولین نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گیومه (”) بود. مثلاً عدد۶″۲۱ نمایش دهنده ۲۱۰۶ بود. البته باید در نظر داشت که از علائم دیگری نیز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد ولیکن هیچگاه این علائم به عنوان آخرین رقم آورده نمی شدندبلکه همیشه بین دو عدد قرار می گیرند بطور مثال عدد “۲۱۶ را با این نحوه علامت گذاری نداریم. به این ترتیب به این مطلب پی می بریم که کاربرد اولیه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان یک عدد نبوده است.

البته یونانیان هم خود را از اولین کسانی می دانند کهدرجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما یونانیان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابلیان نداشتند. اساساً دستاوردهای یونانیان در زمینه ریاضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت دیگر نیازی نبوده است که ریاضی دانان یونانی از اعداد نام ببرند زیر آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.

البتهبعضى ازریاضی دانان یونانی ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در این قسمت به اولین کاربرد علامتی اشاره می کنیم که امروزه آن را به این دلیل که ستاره شناسان یونانی برای اولین بار علامت ۰ را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می نامیم. تعداد معدودی از ستاره شناسان این علامت را بکار بردند و قبل از اینکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در ریاضیات هند ظاهر شد.

هندیان کسانی بودند که پیشرفت چشمگیری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ایجاد کردند هندیان نیز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند.

اکنون اولین حضور صفر را به عنوان یک عدد مورد بررسی قرار می دهیم اولین نکته ای که می توان به آن اشاره کرد این است که صفر به هیچ وجه نشان دهنده یک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پیش اعداد به مجموعه ای از اشیاء نسبت داده می شدند و در حقیقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ویژگیهای مجموعه اشیاء نتیجه نمی شدند، ممکن شد. هنگامیکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگیرید با این مشکل مواجه می شود که این عدد چگونه در عملیات محاسباتی جمع، تفریق، ضرب و تقسیم عمل می کند. ریاضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به این سئوالها پاسخ دهندو در این زمینه نیز تا حدودى موفق بوده اند .

این نکته نیز قابل ذکر است که تمدن مایاها که در آمریکای مرکزی زندگی می کردند نیز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند.

بعدها نظریات ریاضی دانان هندی علاوه بر غرب، به ریاضی دانان اسلامی و عربی نیز انتقال یافت. فیبوناچی، مهمترین رابط بین دستگاه اعداد هندی و عربی و ریاضیات اروپا می باشد.

+ نوشته شده در  87/12/18ساعت 23:18  توسط شاپرک&قاصدک  | 

سلام

خانه دوست کجاست؟

درفلق بود که پرسیدسوار

آسمان مکثی کرد

رهگذرشاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شنها بخشید

وبا انگشت نشان دادسپیداری وگفت:

نرسیده به درخت کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتراست

ودرآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

 

 

 

 

 

 

 

ای خدا آدمم کن ....!

 

 

 

 

 

بــخـــــــــــــود آ

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 18:36  توسط شاپرک&قاصدک  | 

نکته....

خدای من!!!

آرامشی عطا بفرما تا بپذیرم

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

و

شهامتی ده

تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و

دانشی که تفاوت این دو را بدانم....

 

از لای نرده های زندان دو نفر به بیرون نگاه کردند..یکی از آنها لجن و گل ولای را دیدو دیگری

ستاره ها را.....

نتیجه ی اخلاقی:"همیشه احساس پیروزی داشته باشیم"

 

مثل رود (گشاده دست) مثل خورشید (مهربان) مثل شب (اگر کسی اشتباه کرد آن را

بپوشان) مثل دریا (بخشش و عفو داشته باشید)

 

 

زندگی مسابقه نیست یک سفر است و تو

آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست

 

از آرزوهایت شتابان گذر مکن.....

رویاهایت را فرو مگذار.....

 

 

موفق و شاد باشید.....

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 16:13  توسط شاپرک&قاصدک  | 

.............

سلام...............

همین!!!!!!!!!!!۱۱

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 17:3  توسط شاپرک&قاصدک  | 

یکییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نظرررررررررررررررررررررررررر بدههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 18:48  توسط شاپرک&قاصدک  | 

دوست تنهاییها.....خدا

سلاممممممممممممممم

گاهی مثل باران بایدیاربد

                    زندگی بخشید

طراوت داد

                و

                          رفت...

خدایا اگر با من باشی چه کسی میتواندعلیه من باشد؟؟؟؟

        خدایا چنان نزدیکی که نمیتوانم ببینمت...!!!!

مرابه اعماق درونم ببرتاشکوه بی پرده ی جمال تورابشنوم

                     بی گمان آنکه آغازش ازآسمانهاست

                            هرگزدرزمین به پایان نمیرسد

و

چنین بیندیش:

                   کاش خداازتوبگیردهرآنچه راکه خداراازتوگرفت....

                           ...........................

"اجازه ندهیم دچارمرگ تدریجی شویم

شادبودن رافراموش نکنیم(پابلونرودا)"

  .........................

خب کمکم داره بوی امتحانات میاد

من واسه ی همه ی اونایی که مثل من بوی امتحانات روحس کردندمیگم که..........

اگه فهمیدید چی میخواستم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب توی نظرات بهم بگین

مرسیییییییییییییییییییییییییی از این که سر میزنید

خب بای بای

 

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 23:7  توسط شاپرک&قاصدک  | 

سلام

بعد از ۶ ما ه اومدن کلی حس میده که آدم بنویسه

اما حیف که وقت طلاست...

 چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خب یه جمله از آنتونی رابینز میگم

"زندگی ما زمانی زیبا میشود که بدانیم چه گونه با "بدبختیهایمان" کنار

بیاییم"

"عشق محلی است برای بخشیدن و خوشبخت کردن طرف مقابل .نه جایی

برای بدست آوردن چیزهایی که نداریم."

دیگه چی بگم.......آها یه شعر از فروغ :

"پرنده گفت چه بویی.

           چه آفتابی آه بهار آمده است

                        و

من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

                 پرنده از لب ایوان پرید

مثل پیامی پرید ورفت

                پرنده کوچک بود

                          پرنده روزنامه نمی خواند

                                             پرنده فکر نمیکرد

                                                        پرنده قرض نداشت

پرنده در اوج بی خبری پرید و رفت

                                    آه پرنده فقط یک پرنده بود

 

 

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 16:10  توسط شاپرک&قاصدک  | 

az saniyehaye khod dar zendegi lezat bebarid

پترس یکی از یاران صمیمی مسیح بود.وقتی حضرت مسیح را به صلیب میکشند ...در اوج اقتدار و قدرت

ودر اوج آن همه دردها و رنجهایی که در اون لحظه برای این بزرگ پیش می اومد.....پترس دوست حضرت

مسیح سوالی ازش پرسید:"های مسیح چه طوری؟؟؟ اوضاع چه طور است؟؟؟؟"

مسیح بدون اینکه رنجی را منعکس کند ....جواب میدهد:"پترس از این بالا خونه ی بو معلومه....."

.
.

.

این یعنی زیستن در اکنونه جاودانه......

لذت بردن ار همه چیز...از ثانیه ها ..از عمرمون ...از کنار دستیمون..

.

.

.

و خوشا به حال آنهایی که های های گریه می کنند..و صدای گریشونو یه محرم درد آشنا میشنوه..

خوشا به حال اونهایی که با غمهایشان کیف میکنند....حتما تو دلتون میگین که بابا چه قدر این آدم خیال

بافه...نه..نه...خدا میدونه که این خیال بافی نیست... 

هر آنچه که در عمق درونتان می گذره لطف خداونده...

رنج را مثل یک هدیه از سوی خداوند بپذیرید....

وای بر کسی که از غمهایش فرار میکند..

.

.

.

.

خوشا به حال عشاقی که عشقش یک سوی است..........مهر میدن ...لبخند میزنند ...محبوبه خودشونو

می بینند که با کس دیگه ایی لبخند میزنه....ایییییین لذت داره...........گریستن این مره 

میده.......اینجاست که آدم آتیش میگیره..این آتیش مزه میده به خدااااااااااا....

 

.

.

.

دکتر شریعتی میگه:"محرم کسیست که درد ودل آدمی رو گوش کنه ولی ادمو دعوا نکنه"

اولین محرم دنیا "خداست"...بلافا صله (رفیق بی کلک ) مادر..(البته الان مادرا آدمو لوووووو میدن....)

.

.

.

 

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 23:57  توسط شاپرک&قاصدک  | 

...................

وفا رو از ماهی یاد بگیر چون وقتی از اب در میاد میمیره نه مثل زنبور که

وقتی از یک گل خسته می شه میره سراغ گل دیگه.

.[گل][گل]

 

                      

 

.

.

---------------------------------------------------------

امروز می خوام بلافاصله برم سر اصل مطلب! چون موضوعی که می خوام

دربارش صحبت کنم (چند تا سرفه) طولانیه سراغ حاشیه ها نمی رم! مثلا

نمی خوام تعریف کنم امروز صبح که سوار اتوبوس   شدم یه خانمه نشست

کنارم با یه بچه هم بغلش! این بچه بی نهایت معصوم بود! چهره ی خانمه

هم واقعا رنج دیده بود! یه لحظه گفت: ببخشید! گفتم: بله؟ چیزی گفتین؟

گفت: نه! پی بچه م خورد به شما! معذرت خواهی کردم! گفتم: آها!

خواهش می کنم اشکال نداره! جالبه که پای بچه نه کفش بود نه جوراب!

(کجاش جالبه؟) سر درد دلش باز شد و از زندگیش گفت! شوهرش

4 روزه غیب شده! این هم از این پزشک قانونی به اون بیمارستان در به در

دنبال شوهرش می گرده! 4 تا

بچه داره و اجاره خونش مونده و صبح تا ظهر باید بره دنبال شوهرش

پرسیدم سابقه داشته شوهرتون بذاره بره؟ یعنی با هم

اختلاف داشتین؟ گفت: اصلا! درسته که همیشه یخچالمون خالی بود و

خونمون هیچی نداشت ولی با هم می ساختیم! اخلاقش خوب بود!! تعریف

می کرد که اون روز تو خیابون بچه ی کوچیکش گرسنه شده

و پول نداشته براش کیک بخره! هنوز نتونستن برای بچه هاشون تلویزیون

بخرن و خلاصه! هزار و یک غم و درد! همین طور اشک تو چشماش جمع

شده بود! من هم گریه م گرفته بود!! چیزی نمونده بود بزنم ناجور زیر گریه

بعد خانوم بیاد دلداریم بده بگه: غصه نخور دخترم! مهم نیست!! حالا یک

کاریش می کنیم! هر چند ما فقط یاد دایم برای غم هم اشک بریزیم!

بگذریم! کشوری که نفتش بالای صد دلاره نباید یک نفر هم این طوری

زندگی کنه! زندگی که چه عرض کنم! بگذریم! این جور مواقع می گن نمی

خواد پیغمبر بشی غم امت بخوری! امروز با  فارسی داشتم! قرار بود

روی یکی ازغزل های حافظ بحث بشه! رفتیم سراغ اولین غزل دیوان.

همیشه دیدین که غزل ها در دیوان حافظ از یه ترتیب الفبایی پیروی می

کنن! یعنی انتشارات هایی که دیوان حافظ رو منتشر می کنن از این قاعده

پیروی می کن! مثلا حرف آخر مصرع دوم که "با" بود،غزل بعدی"پا" باشه!!

ولی تو دیوان غزل اول از این قاعده پیروی نکرده! چون این غزل باید غزل

دوازدهم باشه منتها شده غزل اول! علتش هم اینه که این غزل به نوعی

"بسم الله الرحمن الرحیم" دیوان محسوب می شه. و مضمون اون هم روان

شناسی عشقه! عشق زمینی یا عرفانی؟ فرقی نمی کنه! از هر دو مدلش

بداشت می کنیم: 1) الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان

نمود اول ولی افتاد مشکل ها ترجمه: ای ساقی! شراب بده تا مست شوم

تا در سایه ی مستی مشکلات عشق را تحمل کنم. برداشت اول: عشق

زمینی: مضمون غزل مشکلات عشق است که اول آسان به نظر می رسد

و بعد مشکل!!! خب این کاملا درسته. چون خصلت اصلی عشق این است

که تعادل روانی آدم را به هم می زند! چون حال و هوایی به شخص دست

می دهد که یک عامل بیرونی کنترل شخصیت و رفتارهایش را به عهده می

گیرد. مثلا شما تا قبل از این که عاشق شوید شب ساعت 10 می

خوابیدین! یا در ساعتی از روز توی خونه مطالعه می کردین! ولی بعد از

نزول این بلا!!!! تا صبح بیدارین! تو ساعتی که همیشه مطالعه می کردین

ترجیح می دین این دفعه برین قدم بزنین! در اندرون من خسته دل ندانم

کیست که من خموشم و او در فغان و فریاد است این که از کلمه ی بلا

ازش یاد کردم به این علت بود که تو عشق اصلا آرامش نیست! چه در فراق

چه در وصال! چرا؟ حالا فراقش که معلومه چرا آرامش نیست اما حالامی ریم

سر وصال! چون ما عاشق افراد نمی شیم بلکه عاشق تصوری که از اون ها

ساختیم می شیم! به همین خاطر شخص رو مجبور می کنیم که با تصور ما

خودش رو وفق بده! برای همینه که می گن ذات عشق خودخواهی است!

در ادبیات کلاسیک خودمون که نگاه می کنیم تو ی هیچ غزل و قصیده ای از

وصال حرفی نزده! در همه ی اون ها بحث درباره ی روزگار هجرانه! حالا چرا

عاشق می خواد مست باشه ؟(ادر کاسا و ناولها!) سعدی در جواب این

طور می گه: تا مست نباشی نکشی بار عشق آری شتر مست کشد بار

گران قدر! این از برداشت عشق زمینی! می ریم سراغ سطح عرفانی:

سطح عرفانی: در سطح عرفانی این سوالات پیش میاد: ساقی کیه؟ شراب

چیه؟ اول یعنی کی(چه زمانی؟) ساقی در سطح عرفانی خداوند است.

خدا در قرآن یکبار خودش رو ساقی معرفی کرده!! و سقاهم ربهم شرابا

طهورا... و پروردگارشان به آنان شرابی پاک سقایت نمود! سقایت رو به

ضمیر مرجع برگردونی و ازش اسم فاعل بسازی می شه همون "ساقی"

پس به قرینه ی قرآنی خداوند می تواند ساقی باشد. در عرفان حالتی داریم

به نام تجلی! و آن تجلی خصلت های شراب است. خصلت های شراب از آن

جمله اند که: آدمی را مست می کند! به آدم (عارف) نیرو می دهد و او را

به وجد در می آورد ... پس این جا می شه گفت حافظ از خدا شراب تجلی

خواسته است تا بتواند سختی های راه عشق را تحمل کند. "اول" هم

اشاره به آغاز هستی دارد. و در مجموع به روز الست اشاره می کند که با

خدا پیمان عاشقی بستیم. الست بربکم قالوا بلی! همون طور که در آیه ی

امانت داریم: "انا عرضنا علی الامانه و علی الرض و الجبال.... فحمله الانسان

انه کان ظلوما جهودا!" خدا به انسان می گه: چقدر انسان تو نفهمی!!!

چقدر به خودت ستم کردی! عین القضات (همون آقاهه که گفتم آثارش

خطرناکه!!) در توصیف آن صحنه می گوید: آن گاه که معشوق ازلی لب بر

لب ما نهاد که در کالبد ما بدمد چشممان بدان صورت بی مثال افتاد و مست

شدیم!!!! به نوعی می گه که ما آدما ییهو مست شدیم و قبول کردیم! اون

موقع نفهمیدیم که چی کار کردیم! وقتی معشوق ازلی بر آدمیان جلوه کرد

همه از دیدنش مست شده بودن و اون قدر مهو هیبت و زیبایی او شده

بودند که اگه می گفت: همه می رین جهنم؟ مطمئنا بی چون و چرا قبول

می کردیم!!!! می ریم سراغ بیت بعد! با اجازه من برم شامم رو بخورم!

گشنم شد! درسته سخن از عشق و عاشق و اینا زیباست ولی معده ی

من این حرفا حالیش نمی شه! اومدم! ببخشید تعارف نکردم! یه چیزی یادم

رفت بگم! سر این که چرا عارف یا عاشق از خدا (یا معشوق) شراب می

خوان؟ چرا تقاضای مستی می کنن؟ یه مثال در سطح عشق زمینی می

زنم ولی می شه به سطح عرفتنی هم تعمیمش داد! شما به امید دیدار

معشوقی از سرزمین خودتون راه می افتین به جایی که از شما خیلی دوره!

مثلا مشهد- تبریز!!! توی راه باید از کلی بیابون رد بشین! روز اول که چون

شوق و انگیزتون برای دیدن معشوق زیاده خیلی متوجه سختی نمی شین!

روز دوم وقتی موقع بیدار شدن می بینید یه عقرب تو فاصله یک وجبی شما

به سمت شما میاد و یه پلنگ هم دو سه متر اون ور تر واستاده و اگه شما

یه دیقه دیرتر بیدار می شدین شما رو ناکار کرده بودن یه ترسی تو دلتون

می افته! می فهمین خیلی هم آسونک نیست! دوباره شب می شه می

خواین لالا کنین! از طرفی می دونین این دفعه خطرات بیش تره!! جایی که

هستین پر از مار خطرناکه! یه عالمه سوسک شاخک دار داره! پر از

مارمولکه! یه آن با خودتون فکر می کنین: از کجا معلوم این همه راه برم

طرف عروس (یا داماد) نشده باشه؟ از کجا معلوم اونی که من می خوام

باشه؟ از کجا معلوم که آدرس رو درست می رم؟ به این همه خطر می

ارزه؟ و اون جایه که ممکنه سر خر رو کج کنین بر گردین! حالا یه حالت دیگه

هم در نظر بگیرین! شما راه می افتین به سمت دیار معشوق! اون جا یه

تلفن همراه تصویری هم دارین! هر روز معشوق به شما زنگ می زنه و به

شما کد می ده که از چه سمتی بیان و خلاصه به نوعی برای شما جلوه

گری می کنه و هر روز انگیزه ی شما رو قوی تر می کنه! حالا عارف هم از

خدا همون موبایل تصویری رو می خواد و این که خدا وسط راه تنهاش نذاره!

تا وسط راه دلزده و خسته نشه! 2) به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره

بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خو افتاد بر دل ها این بیت مربوط به زمانی

است که راه شروع می شود. در سطح زمینی این طور معنی می شود که

" در آرزوی بویی که فقط از موی معشوق به من برسد چه خونی در دل من

جمع می شود" در این جا عاشق به اولین درد بر خورد می کند: (درد

فراق!!) در سنت فرهنگی ما دیدار عاشق و معشوق (تا قبل از صدور مجوز

از دفتر اسناد و ازدواج!!) ممنوع است! علتش هم چیزی به نام "غیرت

مردانه" است! که به عنوان یک ارزش در جامعه مطرح می شود! همیشه

این معشوق ها و لیلی ها یه پدر یا برادری داشتن که بادی گاردشون

باشه!!!! مثلا داستان لیلی و مجنون! ای دو تا تو مکتب قرآن با هم آشنا می

شن و عاشق هم می شن! پدر لیلی که می فهمه اولین اقدامی که می

کنه می گه دیگه حق نداری بری دانشگاه!!! بعد می بینه مجنون دست

بردار نیست! به ایل و قبیله ش می گه اگه مجنون رو این نزدیکی ها دیدین

بکشین! خونبهاش با من!! باز فایده نداره! لیلی رو عروسش می کنه! آخر

هم لیلی می میره و ... کلا نظامی این داستان رو در همون حول و حوش

قرن حافظ مطرح کرده که بگه هر کی بخواد خلاف سنت فرهنگی جامعه

عمل کنه عاقبتش چنین می شه!!! حتی اسمش رو هم عوض می کنن و

می ذارن "مجنون!!" بیش ترین عنصری که تو اشعار حافظ و سعدی به

چشم می خوره "چشم" معشوقه! چون اون زمان ها حجاب همه جای بدن

بوده و خانم ها نقابی می زدن که فقط چشم هاشون معلوم بوده!! یعنی

عاشق فقط چشم معشوق رو می تونسته ببینه!!! حالا یکی از حضرات

بزغاله!!! این جا از زرقانی می پرسه: اینا که قیافه ی دختره رو ندیدن چه

جوری عاشقش شدن؟ پس مراد همون عشق عرفانی یه!!!! آی من و سارا

دندون قروچه زدیم! زرقانی در جواب یه توضیحی داد یادم نیست! چون

داشتم حرص می خوردم! برگردیم به بیت! کلا توی این بیت حافظ می خواد

موانع بین عاشق و معشوق رو بپذیره! که این موانع هم فرهنگی هستن

هم مادی! کلا در سنت فرهنگی ما عشق اگر آشکار شود، گناه است!!!

حالا اگه بخوایم بریم سراغ سطح عرفانی باید بگیم "طره= (موی جلوی

پیشانی معشوق)" برای خدا چه معنی داره؟ در ادبیات ما طره نماد "قهر

معشوقه" و "روی" نماد لطف معشوق! تجلی در عرفان دو مدله: 1) تجلی

مهر یا لطف 2) تجلی قهر: که به اندازه ی تجلی لطف لازم است! 3) مثلا

فرض کنین عاشق می خواد راه بیفته دنبال معشوق! 4) معشوق با موبایل

تصویریش زنگ می زنه به عاشق حدود 20 ساعت قصه ی حسین کرد

شبستری رو تعریف می کنه!! عاشق می خوابه و صبح روز بعد دوباره

معشوق زنگ می زنه این دفعه ی شاهنامه می خونه!!! نتیجه چی می

شه؟ عاشق یک جا می شینه و فقط قصه گوش می ده و هیچ حرکتی

نمی کنه!!(پس قهر هم لازمه) این بیت حافظ ناظر بر تجلی قهر معشوق

است. 3) مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد بردارد که

بربندید محمل ها جرس در این جا به معنی "هر چه که لذت را از ما بگیرد"

است. و یا آنچه که تجلی را از بین ببرد. جانان هم در واقع "هر مطلوبی"

است! تا راهنمایی هستی عشق دبیرستان خوب داری!! می ری دبیرستان

خوب عشق و دلهره ی کنکور داری! کنکور می دی می ری دانشگاه غصه و

دلهره ی "نان" داری!!! 4) به می سجاده رنگین کن اگر پیر مغان گوید که

سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها! در زمان حافظ پیر خانقاه یا همان

پیر مغان از منزلت والایی بر خوردار بوده! با تمثیل بخوام تفهیم کنم همون

داستان خضر و موسی!!! که موسی می خواد شاگرد خضر بشه و سر از

کارای خضر در نمیاره و اعتراض می کنه! حالا حافظ می گه در برابر پیر مغان

نباید چون و چرا کرد! به طور کلی تر می خواد بگه: باید کاری کرد که عقل

قبول ندارد! (مشق الزمبه این اگه همچین کاری بکنین!!!! اون مال زمان

حافظ بود! نه حالا! ) 5) شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا

دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟ مصرع اول حال عاشق را توصیف می کند

و مصرع دوم حال غیر عاشق! در این جا حافظ بی قراری ها و ناچاری های

تجربه ی عشقی را به تصویر می کشد. استفاده از لفظ "سبکباران ساحل

ها" نوعی طنز است!! یعنی کسایی که هیچی بارشون نیست!!! چون از

تنظر حافظ کسی عاشق هیچ کس یا هی چیز نیست مرده ست!!!! هر آن

کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز

کنید!!! عاشق شو ورنه روی کار جهان بسوزد... (چرا زرقانی این قدر تند

می گه؟!!!!) خلاصه این که انسان برای بالفعل شدن باید عاشق شود!!!

بااااااااااااااااااااااااااااید! از دیدگاه عرفانی هم همون سردرگمی وسط راهه! 6)

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو

سازند محفل ها!!! ویزگی های تجربه ی عشقی دو تا هستن: یکی بدنامی

یکی خودکامی! عاشق کسی است که در برابر سنت مرسوم قیام می

کند!! سنت مرسوم عشق پنهان را می پسندد!!! برای همین عاشق

خودکامه است! حتی حدیث گفته اند که: من عشق و عف مات شهیدا!! هر

کس عشق خود را پنهان نگاه دارد شهید از دنیا رفته است!!! البته این

حدیث اعتباری ندارد! احتمال ساختگی بودنش وجود دارد! همین خودکامگی

عاشق او را بدنام می کند! از دیدگاه عرفانی این صفات به عارف بر می

گردد! چون دین داری عارف با دین داری بقیه ی مردم فرق می کند! مثل

بایزید و منصور! این ها وقای به حالت وجد و شوق عرفانی می رفتند

جملات درشتی می گفتند که از نظر مردم عادی خیلی سنگین بود! 7)

حضوری گر همی خواهی از او غایب نشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع

الدنیا و اهملها! معنی مصرع دوم: اگه به کسی که دوستش داشتی

رسیدی دنیا را رها کن! در این بیت انگار کسی با حافظ صحبت می کند!

گوینده ی بیت اول غزل (الا یا ایها الساقی!) : حافظ گوینده ی بیت آخر:

(متی ما تلق من تهوی...) : معشوق ازلی حافظ با معشوق ازلی عربی

صحبت می کند و معشوق ازلی هم جوابش را عربی می دهد. می توان

گفت که این غزل همه اش یک بیت است! تقاضای حافظ از معشوق و

پاسخی که معشوق به حافظ \داد!!!! بقیه ی ابیات تداعی گفتگو در ذهن

حافظ بود. کلا می توان گفت این غزل یک سفر عرفانی از نخستین تقاضا تا

رسیدن به وصال بود! به قول مولانا: از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات

خدا! و محتوای کل دیوان حافظ در این غزل وجود دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

.

.

 --------------------------------------------------------------------------

دلی که توش غم نباشه دل نیست!!! آهنه! ارزش هر دلی به غم درونشه!

.

.

.

***********************************

بعضی اشعار و آیات قرآن امکان داره اشتباه نوشته باشم! به قول شاعر: گر

خطا کردیم اصلاحش تو کن!

.

.

.

***************** ***********

ابر چشمم به هوای رخ تو بارانیست مثل دریای دلت دیده من طوفانیست یک

\ نظر کردی و دل گشت اسیرت اینک پشت مژگان دو چشمت دل من

زندانیست

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 23:13  توسط شاپرک&قاصدک  | 

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت 1:11  توسط شاپرک&قاصدک  | 

lllll

مرو از پیشم و عمری نگرانم

 مگذار یا چو رفتی به امید دگرانم مگذار

گاه گاهی به من از مهر پیامی بفرست

 فارغ از حال خود و جان و جهانم مگذار

بر دلم داغ غم عشق تو ایام نهاد

تو دگر داغ غم هجر بر جانم مگذار

منشین در بر غیر و مبر از یاد مرا

غم دیگر بر سر درد نهانم مگذار

 عالم و هرچه در او است ببر از یادت

 لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 1:10  توسط شاپرک&قاصدک  | 

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست،

                          در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! 

                                           زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد...

                                                       آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذر...........

.....................................................................................

. بخاطر عشق خودت زنده نباش بخاطر كسي زنده باش كه به عشق تو زنده است.......

 بسیاری از شکست خوردگان زندگی ،مردمانی هستند که هرگز درنیافته اند هنگامی که دست از تلاش کشیده اند چه قدر به

موفقیت نزدیک بوده اند.......

 وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال....

خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست.........

..................................................................................

                                        غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد

                         عجبيب است که محبت من در او اثر ندارد

                    غلط است هر که گويد

                دل به دل راه دارد

      دل من ز غسه خون شد

 دل او خبر ندارد....

.......................................................................

وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن شايد از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته....

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 15:21  توسط شاپرک&قاصدک  | 

...................

این تقدير من است ! تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر مي شوي گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما ... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد افسوس كه با هم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي، دوري را تحمل مي کنم این تقدير من است ! تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر مي شوي گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما ... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد ا فسوس كه با هم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي، دوري را تحمل مي کنم ---------------------------------------------------- دلم گرفته از این ثانیه های بی رحم خیلی سخته زمان به سرعت میگذره تصور کنید با هر تیکی که ساعت می زنه یه تیک از عمر آدم میگذره تیک تیک تیک ! ولی خوب یه واقعیته و باید اونو پذیرفت بیرحمی ثانیه ها در این نیست که عمر آدمو کم میکنن بی رحمی اینه که آدم تو ثانیه های زندگیش فراموش بشه نه انکه تنها باشی !... فراموش بشی چه خوب بود حالا که رفتی واسه یه بارم پشت سرتو نگاه می کردی نگاه میکردی که من تنها بی تو در حالی که به سختی تو مرداب تنهایی گیر کردم و دستم رو به یه شاخه خشکیده توی مرداب گرفتم که به هیچ جا هم بند نیست در حالي كه رفتن رو مي بينم و تو در حالي كه داري ميري حتي فكرشم نمي كني كه منو تو مرداب تنهايي جا گذاشتي و رفتي و این ثانیه های بیرحم تیک تیکش مثه همون مگسهای مزاحم مرداب نیش تنهایی رو تو قلبم فرو میکنه ---------------------------------------- قایق شکستنی حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم تو رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقت شکستنی بود ----------------------------------- روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید.......
+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 0:44  توسط شاپرک&قاصدک  | 

قصیه شخص تنها و خود تنها..........

دل ديوانه ی سکوت شنها شکست وقتي با نگاه بي تابم نامت را بر ساحل کشيدم

----------------------------------------------------------------------

تنهایی بر دل  پر شور غم انگیز من  لانه کرده

                      قصد سفر نداره دلش واسم تنگ میشه

                                  اگه بخواد تنهام بذاره

                    بدون من زندگی واسش میشه یه قفس

                               اون قفسو دوست نداره (درست مثل من )

                    از وقتی که شنیده می خوام رهاش کنم >برم یه جای دور دورا

غصش گرفته تکیه داده کنج دیوار

                              نه آب و نه غذا .....

                                                نه خنده ای نه گریه ای 

                                                    درست مثل خوده خودم بغض گلوشو گرفته

نمیدونم .....نمیدونم شاید که من دارم ...

دارم سخت میگیرم...نه....شایدم دنیای من سخته. 

                          ولی در حین ناباوری دارم ./...

                                          دارم میرم ....میرم یهد جایی که ....

--------------------------------------------------------------

اما انگار باید کم کم روحیاتمو تغییر بدم..........نمی دونم شما کمکم کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خدایا تنهام نذار  

+ نوشته شده در  87/01/05ساعت 21:10  توسط شاپرک&قاصدک  |